آتَشْکَده، پرستشگاه زردشتیان که آتش در جایی خاص از آن قرار دارد و
مهمترین آیینهای دینی در آن و در برابر آتش انجام میگیرد. زمان آغاز
برپاداشتن آتشکده معلوم نیست. ظاهراً زردشتیان از سدة 4قم به بعد به
تقلید از مردم بینالنهرین به ساختن معبد پرداختهاند. پیش از آن مراسم
دینی آنان در فضای آزاد و به ویژه بر بلندیها انجام میگرفت. اطلاعات ما
دربارة آتشکدهها خصوصاً از دورة ساسانی و اسلامی است. آتشکدههای آن
دوران معمولاً بنای مکعب گنبدداری بوده که چهار طاق نامیده میشده است.
مقدسترین قسمت هر آتشکده، جایی که آتش در آن نگاهداری میشود، اتاق کوچک
مکعب یا مکعب مستطیل شکلی است به نام گنبد (در اصطلاح زردشتیان ایران)،
یا آتشگاه (در اصطلاح زردشتیان هندوستان). اصطلاح گنبد در این مورد در زبان
پهلوی نیز رایج بوده است. در آتشکدههای زردشتیان هند (پارسیان) دیوار
ایت اتاق مشبّک است تا عبادتکنندگان بتوانند آتش را از دور ببینند. این
گونه آتشکدهها دارای دری است که موبدان برای خدمت به آتش از آن دروارد
اتاق آتش میشوند. آتشکدههای قدیمی یزد و کرمان دارای اتاق بزرگی است (به
نام گَهَنْبار خانه یا محراب و غیره) که عبادتکنندگان در آن اجتماع
میکنند و آتش در اتاقی مجزّا با دیوارهای ضخیم به دور از چشم پرستش
کنندگان نگاهداری میشود. در گذشته برای محفوظ ماندن آتش و آلوده نشدن آن،
جز روحانیان زردشتی هیچکس مجاز به داخل شدن به آن اتاق و دیدن آتش مقدس
نبود. در سدههای 13 و 14ش، در کرمان و یزد و تهران آتشکدههایی به سبک
آتشکدههای پارسیان هند (آگیاری) ساخته شده است که در آنها آتش در اتاق
مکعب شکلی که در وسط قرار دارد، میدرخشد و از پنجرههای شیشهآی قابل
رؤیت است. آتشدان در گودی بالای ستونی گرد و سفالی (در قدیم سنگی، به نام
مَغرِب در کرمان، کَلَک در یزد و آدُخْش در شریفآباد اردستان) در زیر
قبّهای نهاده شده است.
آتشکدهها بنا بر اهمیت نوع آتشی که در آن است،
به 3 دسته تقسیم میشوند: آتشِ بَهْرام، آدُران و دادگاه: 1. برای تأسیس
آتش بهرام (در زبان پهلوی آتَخْشِ وَهْرام) 16 آتش گوناگون مانند آتش
خانگی و آتش صنعتگران و غیره گردآوری میشود و در طیّ دعاخوانیهای متعدد و
مراسم دینی دقیق و طولانی «تطهیر» و «تقدیس» میگردد. پس از این مراسم،
آتش مقدس را با تشریفات دینی خاص در اتاق مخصوص در آتشکده در زیر قبه
برجای خود مینهند، یا اصطلاحاً بر تخت مینشانند. پس از آن فقط موبدانی که
دارای شرایط و درجات خاص دینی باشند، میتوانند برای خدمتگزاری به آن
اتاق (گنبد) داخل شوند. آتشکدهای که این گونه آتش در آن جای دارد، به
ویژه آتشکدة بهرام (یا آتشِ بهرام (ایزد پیروزی در نزد ایرانیان قدیم)
نامیده میشود؛ 2. تقدیس آدُران (یا به اصطلاح پارسیان هند آدریان، در
پهلوی به گونة عام آدُر یا آتَخْش) بسیار آسانتر است. 4 نوع آتش برای این
منظور کافی است، ولی تشریفات بر تخت نشاندن آن در گنبد همانند آتش بهرام
است، اما خدمتگزاری آن سادهتر است. این نوع آتشکده در ایران دَرِ مهر، و
در هند آگیاری نامیده میشود؛ 3. دادگاه (در پهلوی آدَروگ) آتشی است که
تنها از یک آتش خانگی تقدسی شده، تشکیل مییابد. گرچه تقدیس این آتش به
وسیلة روحانی زردشتی انجام میگیرد، اما هر فرد عادی زردشتی میتواند آن
را خدمت کند. این خدمت، یعنی هیزم و بوی خوش بر آن نهادن، مستلزم تشریفات
بسیار کمی است. آتش دادگاه در 2 مکان میتواند وجود داشته باشد: یکی در
معبد عمومی که با همان تشریفات دو آتش دیگر در گنبد قرار میگیرد، دیگری
در اتاق کوچکی نزدیک دخمه که روحانیان یا مردم عادی زردشتی از آن مراقبت
میکنند. همچنین در بعضی خانههای اعیانی زردشتی، خصوصاً در هندوستان، اتش
دادگاه برای اجرای اعمال دینی نگاهداری میشد. اغلب این آتشهای خصوصی
بعداً در معبدی مستقر گشته و تبدیل به آتشکدة عمومی شدهاند. آتشِ مرتبة
پایینتر نمیتواند به مرتبة بالاتر تبدیل گردد و اگر آتشی به ناچار باید
به آتشکدة دیگری نقل شود، با آتش مستقر در آن آتشکده در زیر یک گنبد قرار
نمیگیرد، بلکه آتش منتقل شده در اتاقی جداگانه نگاهداری میشود و دو آتش
از یکدیگر دور میمانند.
از میان آتشکدههای دوران ساسانی 3 آتشکده که
در آنها آتش بهرام میدرخشیده است، از اهمیت بسیاری برخوردار بودهاند: 1.
آذَرْ فَرْنْبَغ؛ 2. آذَرْ گُشْنَسب؛ 3. آذَر بُرزین مهر. هر کدام از این
آتشکدهها منسوب به یکی از طبقات اجتماعی ساسان است: فَرْنْبَغ آتشِ
روحانیان، گُشنسب آتشِ جنگجویان و بُرزین مهر آتشِ کشاورزان است. آذر
فرنبغ در دورة ساسانی در کاریان فارس جای داشته، اما بر طبق افسانهای،
اصلاً از خوارزم بدان ناحیه انتقال یافته بوده است. گُشنسب که ظاهراً آتش
قدیم مغان ماد بوده، در کنار دریاچة اورمیه احتمالاً در شیز (تخت سلیمان)
در آذربایجان بوده و در دورة ساسانی مهمترین آتشکده به شمار میرفته است.
بُرزینمهر در کوه ریوَنْد نیشابور قرار داشته است. قابل توجه است که هر
یک از این 3 آتشکده به سرزمین اصلی یکی از 3 سلسلة بزر ایرانی یعنی مادها و
پارتها و ساسانیان منتسب بوده است. در دورة ساسانی بُرزینمهر، آتش ناحیة
پارت، به علل سیاسی از اهمیت کمتری برخوردار بوده است. علاوه بر این 3
آتشکدة مهم و بزرگ، آتشکدههای بسیاری وجود داشته که خرابههای بعضی از
آنها هنوز بر جای است. شاهان ساسانی در هنگام جلوس آتشی را تأسیس میکردند
که مبدأ سالهای پادشاهی آنان به شمار میرفت. امور آتشکدهةا در دوران
ساسانی برعهدة دیوان خیرات (دیوانِ کِردَگان) یا اوقاف (رُوانَگان) بوده
است، و خطی که محاسبات امور آتشکده بدان نوشته میشده «آتش هَمار دفیره»
نام داشته است.
پس از اسلام برخی آتشکدهها تا چند قرنی بر جای
ماندند، ولی با گروش ایرانیان به اسلام به تدریج از شمار آنها کاسته شد و
به ویرانی گرایید. ویرانههای بسیاری از آنها اکنون باقی است. بعضی
آتشکدهها با تغییراتی تبدیل به مسجد شد، مانند مسجد جمعة اصفهان یا
اردستان و جز آن. در معماری دورة اسلامی ایران، به ویژه در ساختمان مساجد،
از طرح بنای آتشکده (چهار طاق) استفاده شده است.
مآخذ: اصفهانی، حمزه،
التنبیه علی حدوث التصحیف، به کوشش آل یاسین، بغداد، مکتبه النهضه،
1387ق، ص 67؛ بُنْدَهشن، به کوشش ب ت انکلساریا، بمبئی، پارسی پنجایت،
1908م، فصل 18: بند 17، فصل 26: بند 44 خوارزمی، احمد بن یوسف، مفاتیح
العلوم، به کوشش فان فلوتن، لیدن، 1895م، ص 118؛ روایات پهلوی، به کوشش ب ن
دابار، بمبئی، پارسی پنچایت، 1913م، ص 136؛ زادِسْپَرَم، گزیدههای
زادِسْپَرَم، به کوشش ب ت انکلساریا، بمبئی، 1964م، فصل 29: بند 3؛ فرخ
مردوهرام، مادیگان هزار دادستان، به کوشش ت د انکلساریا، بمبئی، 1912م،
2/37؛ کریستن سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمة رشید یاسمی،
تهران، ابن سینا، 1345ش، ص 182ـ192؛ معین، محمد، مزدیسنا و ادب پارسی،
دانشگاه تهران، 1338ش، ص 273ـ 375؛ نیز:
Boyce, M., A History of
Zoroastrianism, Leiden, 1975, I/167; id, «The fire-temples of Kerman»,
Acta Orientalia, 30 (1966), pp. 51-72; id, «On the Zoroastrian temple
cult of fire», JAOS, 95/3 (1975), pp. 454-465; id, «On the sacred fires
of the Zoroastrians», BSOAS, 31/1, (1968), pp. 52-68, 31/2, pp.
287-289; Duchesne – Guillemin, J., La religion de l, Iran ancien, Paris,
1962, pp. 85-90; Erdmann, K., Das iranische Feuerheiligtum, Leipzig,
1941; Godard, A., Athâr-e Iran, 1936, I(1)/187-210, 1938, III91)/3-72:
Modi, J. J., The Religious Ceremonies of the Parsees, Bombay, 1937, pp.
199-330; Schippmann, K., Die iranischen Feuerheiligtümer, Berlin –
NewYork, 1971; Widengren, G., Les religions de l, Iran, Paris, 1968,
pp. 300-304; wikander, S., Feuerpriester in kleinasien und Iran, Lund,
1946, pp. 59, 60, 63-64.
احمد تفضلی
سالهاست که خاموشم!!
غریب وخسته ورفته زیاد
دوروتنهاازهمه...طاعون زده
مونده درسینه زخمی یه کوه
پیکر غریب یک آتشکده
درسکوت تیره این برج پیر
نیست آوازی به جزآواززاغ
قامت سنگی وپیرویخ زدش
همیشه درانتظاریک اجاق
روزگاری برج تنهاوغریب
مجمر پاک واهورائی بود
درکنارآتش جاوید اون
جلوه تابنده خدائی بود
آتش زرتشت پاک
گرمی سینه آتشکده بود
خشت خشت پیکرمقدسش
بوسه گاه مردم دهکده بود
تایه شب یه باد هرزه
شعله قلب اونو دزدیدوبرد
تن بی شراره وزخمی ب�
یش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد
http://www.lilipot.ir/
.
، متن زیر لغت دری در لغت نامه ، از صفحه 546 تا 549 .
تبار مردم آذربایجان ( مادی ها )
و وحدت این قوم با دیگر اقوام ایرانی
اسناد و منابع تاریخی و کهن ، از سنگ نبشته ها گرفته تا اوستا ، تورات و
کتاب های مورخان یونان باستان مانند هرودوت ، گزنفون و استرابون و دیگر
تاریخ نویسان و پژوهندگان همگی بر سر این نکته اتفاق نظر دارند که مردم ما (
آذربایجان ) در تبار و هویت ملی و فرهنگی و تاریخی و زبان و دین و عادات و
رسوم با دیگر اقوام ایرانی یگانه اند . از صدها مدرک و سند و شاهد که در
این باره وجود دارد در اینجا تنها به مهم ترین آنها اشاره می کنیم :
در کتاب بندهش ( خلاصه اوستا ) آمده است : « ایرانویچ ناحیت آذربایجان است
( ص 128 ) ، ایرانویچ ( آذربایجان ) بهترین سرزمین آفریده شد . اگر من نمی
آفریدم مینوی بوم و سرزمین را ، همه ی مردم به ایرانویچ می شدند ( ص 133 )
. داراجه رود به ایرانویچ است که خانه پورشسب پدر زرتشت بر بار آن بود ( ص
76 ) . از پورشسب زرتشت ، وَدرگا ، هندئنش زادند . زرتشت چون دین آورد
نخست در ایرانویچ ( آذربایجان ) فرازیشت ، پرشیتوت و مدیو ما( مدیا – ماد )
از او پذیرفتند ( ص 152 ) . ایرانویچ یعنی آذربایجان[1] . »
ژان
ژاک دمرگان باستان شناس فرانسوی و سرپرسی سایکس انگلیسی هم آذربایجان را
ایرانویچ نوشته اند . گرچه بسیاری از پژوهشگران و تاریخ شناسان خارجی و
ایرانی ، آذربایجان را به اعتبار سند بندهش و تحقیقات خود ایرانویچ دانسته
اند اما برخی را هم عقیده بر این است که ایرانویچ ، خوارزم است . در هر
صورت ، این معنی بیانگر یگانگی سرزمین آریایی نشین بزرگ ایران از خوارزم تا
آذربایجان است .
چنان که از کتاب بندهش ، این کهن ترین سند ،
برمی آید آذربایجان را به زمان آشوزرتش ، ایرانویچ می گفتند . بنا بر این ،
نام آذربایجان در آغاز دوران ورود و سکونت آریاییان در آن سرزمین ایرانویچ
بوده است . همچنین نوشته اند که آریاییان خوارزم را نیز در آغاز حکومت خود
به همین نام یعنی با نام قوم خود ایرانویچ نامیده اند . پس عجب نیست که
اشوزرتشت به شیوه پیامبرن مهاجرت کرد و از زادگاه خود آذربایجان ، به
اقامتگاه دیگر آریاییان یعنی خوارزم رفت زیرا در آنجا نیز زبان او را که
زبان آریاییان پیش از مهاجرت به ایران بود می فهمیدند . به همین سبب در آن
جا از دین و آموزه های او استقبال کردند و دین مزدیسنا نخست در آنجا رواج
یافت و بعدها به آذربایجان رسید .
گذشته از ایرانویچ ، نام دیگر
آذربایجان نام بامسمای آذرگشسب است که بنا به خبر شاهنامه به نام دو آتشکده
مقدس آذرگشسب بود که یکی در باکو و دیگری در شیز یا تخت سلیمان واقع است .
آتشکده آذرگشسب باکو همچنان بر پا است و ظاهرا آن را بازسازی کرده اند و
نگارنده خود عکسی از بنای آن را روی صفحه اول بعد از جلد یکی از ترجمه های
دیوان حافظ به زبان انگلیسی دیده است .
شادروان استاد محیط
طباطبایی درباره پیوستگی نام آذربایجان با آتشکده آذرگشسب در باکو نوشته
است : « وجود آتشکده آذرگشسب و ناحیه یی به نام گشتاسفی در محل قره باغ و
باکو در کنار آذرگاه های طبیعی میدان نفت محل و وجود آذربایجان یا آذرکده
یی قدیمی در همان محل نفت خیز و نفت زا که تا عصر صفویه به وسیله موبدان
هندی معتکف نگهبانی می شد در میان نام آذربایجان با « آذر» به معنی آتش
رابطه ای استوار برقرار می سازد[2] . »
شادروان علی اکبر دهخدا هم ذیل لغت باکو شرح مفصلی درباره این آتشکده آورده است[3].
همچنین
آقای دکتر محمد امین ریاحی در مقدمه کتاب نزهة المجالس تالیف شده در قرن
هفتم هجری درباره آتشکده آذرگشسب باکو نوشته است : « آتش جاویدان ، بازپسین
آتشکده آن دیاردر سوراخانی یا سوراخانه که سندی گویا از قدیم ترین کاربرد
گاز طبیعی به دست ایرانیان بود با زیبایی و شکوه خاص خود تا آخرهای قرن
نوزدهم در کنار پالایشگاه نفت باکو بر پا و فروزان بود وپارسیان ایران و
هند به زیارت آن می رفتند و جهانگردان اروپایی در سفرنامه های خود از آن
معبد باستانی وصف هایی دقیق بر جای نهاده اند[4] . »
از نام های
دیگر آذربایجان ، « مادخرد » بوده است . در دوران شاهنشاهی مادها و در آن
روزگار ایران بزرگ را « ماد بزرگ » و آذربایجان را « مادخرد » می خواندند .
البته طبق اخباری که در زیر خواهد آمد . این استان را به روزگار مادها ،
افزون بر مادخرد ، آتورپاتگان هم می نامیدند .
درباره سه نام
آذربایجان کهن به ترتیب : ایرانویچ ، آذرگشسب و مادخرد ، موردهایی آوردیم .
اکنون می پردازیم به آخرین نام ماندگار آن یعنی آتورپاتگان . ریشه نام
آذربایجان یا آتورپاتگان از آتروپاتن ، از آتروپات یا آذرپات یعنی
آذرپاسدار یا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر یک از ساتراپ ها (
استانداران ) هخامنشی در این استان بوده است . چه آذربایجان جایگاه بزرگ
ترین و مقدس ترین آتش ایزد افروخته ، به نام آذرگشسب بود که در دو جای
معروف قرار داشت : یکی در باکو و دیگری در شیز مراغه ( تخت سلیمان ) .
... استرابون ( 66 ق . م ) درباره یگانگی عادات و آداب اقوام ایرانی نوشته
است : « عادات پارسی ها مانند عادات مادی ها و شوشی ها و مردم سراسر ایران
است[5]. »
عنایت الله رضا نوشته است : استرابون جغرافی نگار سده
نخست میلادی به مشابهت زبان مادی ها و پارس ها و باختریان ( بلخیان ) اشاره
کرده است . پورداوود ضمن اشاره به هم نژادی مادها و پارس ها نوشته است : «
ماد یک قبیله ایرانی بود که اسم خود را به اقامتگاه خود داده . همین مادها
بودند که در حدود 713 پیش از میلاد مسیح در مغرب ایران بنای استقلال
گذاشتند و همدان ( اکباتانا ) را پایتخت خود قرار دادند و دولت آشور را
منقرض کردند و سراسر ایران زمین و قسمت هایی از ممالک مجاور را زیر فرمان
خود آوردند .»
... به این ترتیب آشکارا می بینیم که مردم ماد (
آذربایجان ) مثل پارت ها ، پارس ها و باکتریان ( بلخیان ) یکی از اقوام
ایرانی هستند که چند هزار سال است با دین و فرهنگ و آداب و رسوم مشترک در
کنار هم زندگی می کنند و تا سه قرن پیش با زبان مشترک آذری ( فارسی ) با
یگدیگر سخن می گفتند و به قول فردوسی و نظامی گنجوی به نام ایران و ایرانی
شناخته شده اند . همچنین آشکارا می بینیم که زبان باستان و قدیم آذربایجان
از زبان های ایرانی یعنی آذری پهلوی بوده است . این زبان پس از گذشت چند
هزار سال هنوز در بعضی از روستاهای آذربایجان متداول است . بعد از اسلام
نیز مورخان و سیاحان و جغرافی نویسان مسلمان ، زبان آذربایجانیان را فارسی (
آذری ) و فهلوی و آذربی و آذری فارسی دانسته اند . از آن گویش هنوز دوبیتی
ها و آثاری برجای مانده است. ( مراجعه کنید به رساله روحی انارجانی قرن 11
هجری و کتاب چهار جلدی تذکره شعرای آذربایجان تالیف محمد دیهیم و کتاب
زبان فارسی در آذربایجان گردآوری ایرج افشار و مجله های آینده و دانشکده
ادبیات تبریز و کتاب هایی که در بخش پایان این کتاب نام برده شده اند . )
[1] - بندهش ( خلاصه اوستا ) ، فرنبغ دادَگی ، گزارنده : مهرداد بهار صفحات 128 ، 133 ، 76 ، 152 ، 72 ، 75 .
[2] - محسن طباطبایی ، مجله گوهر ، سال 1357 .
[3] - لغت نامه دهخدا ، ذیل باکو ، صفحه های 516 تا 519 .
[4] - مقدمه نزهة المجالس ، صفحه 17 .
[5] - استرابون ، به نقل از کتاب تاریخ ماد ، تالیف دیاکونف ، ترجمه کریم کشاورز ، صفحه 85 .
آتشکده کوسان
رابینو
نویسنده کتاب معروف مازندران و استرآباد درارتباط با روستای کوسان
(کوهستانکنونی) می نویسد: ده کوسان که کنار رودخانه کوسان در چهارمیلی
غربی اشرف می باشد. ابن اسفندیار نیز در ارتباط با این روستا می نویسد:
کوسان در پای قلعه آب دارا واقع بود این قلعه بدون شک همان قلعه دارا (دز
دارا) است که نزدیک آن قریه مرزن آباد واقع بوده و گفته اند طوس نوذر که
فرمانده لشکر کیخسرو بود قصبه ای در پنجاه هزار ساخت در محلی که معروف به
کوسان بود آن را طوسان نامید. محل قلعه ای که او ساخته بود هنوز تا زمان
ابن اسفندیار در هنگامی که لومان دون خوانده می شد معلوم بود. کیوس جد باو
در این نقطه آتشکده ای ساخت . کوسان در قرن نهم هجری اقامتگاه سادات
بابلکانی بود.
آنچه که بر اهمیت این روستا و درنتیجه به شهر بهشهر
افزوده است وجود آتشکده طوس می باشد. ساخت بنای این آتشکده که از دوره
ساسانیان در کوسان برجای مانده است به کیوس، پسر قباد (جدّ باوکه از
نامداران ایرانی زمان ساسانیان می باشد) نسبتدادهشده است. گفته میشودکه
این آتشکده مورد بازدید فیروزشاه (احتمالا فیروز ساسانی) نیز قرار گرفته
است . درواقع بنای کوسان به دورة شاهان افسانهای ایران نسبت داده شده و
گفته می شود که طوس نوذر (فرمانده لشکر و سپهسالار کیخسرو ) در پنجاه هزار
یا همان منطقه بهشهر امروزی، قصبه و شهری به نام طوسان بنیان نهاد که
اکنون آن را کوسان میگویند. محل قلعهای که او ساخت تا زمان ابن
اسفندیار[1] معلوم بود. همچنین طبق نوشته ابن اسفندیار، در این محل پادگان
نظامی توسط اعراب ایجاد گردید. گفته شده است که درقرن نهم هجری اقامتگاه
سادات بابلکانی بود.
بهر حال ، کشف آثار باستانی و همچنین مجموعه ای
از سکه های عهد ساسانی در این محل همه حاکی از اهمیت محل در عهد ساسانی
است. هم اکنون نیز ویرانههای این آتشکده وجود دارد. گفته می شود که باو
برادرزاده انوشیروان پادشاه ساسانیان نیز بدست بلاش (ولاش) در آتشکده کوسان
کشته شد.